شب طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند كه گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است. برو آنجا که بود چشم و گوشی با کس در دلم من دست بر دار از این در وطن خویش غریب هان ... ولی ... آخر ... ای وای در اجاقی ــ طمع شعله نمی بندم ــ از : مهدی اخوان ثالث
شكاف كوچكی بر روی پیله كرم ابریشمی ظلاهر شد. مردی ساعت ها با دقت به تلاش پروانه برای خارج شدن از پیله نگاه كرد. پروانه دست از تلاش برداشت. به نظر می رسید خسته شده و نمی تواند به تلاش هایش ادامه دهد. او تصمیم گرفت به این مخلوق كوچك كمك كند. با استفاده از قیچی شكاف را پهن تر كرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد ، اما بدنش كوچك و بال هایش چروكیده بود.مرد به پروانه همچنان زل زده بود . انتظار داشت پروانه برای محافظت از بدنش بال هایش را باز كند. اما این طور نشد. در حقیقت پروانه مجبور بود باقی عمرش را روی زمین بخزد، و نمی توانست پرواز كند. مرد مهربان پی نبرد كه خدا محدودیت را برای پیله و تلاش برای خروج را برای پروانه بوجود آورده. به این صورت كه مایع خاصی از بدنش ترشح می شود كه او را قادر به پرواز می كند. بعضی اوقات تلاش و كوشش تنها چیزی است كه باید انجام دهیم. اگر خدا آسودگی بدون هیچگونه سختی را برای ما مهیا كرده بود در این صورت فلج می شدیم و نمی توانستیم نیرومند شویم و پرواز كنیم. ![]()
کرد که ساکت باشد. 
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر
در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد . 
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند
پیدایش نکردند . 
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیه با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و
ایمان و شخصیتم را بسوزاند
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین
شاگران وی می توان به ملا صدار اشاره نمود . 
**************
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند . قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه میبرند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفط می کند و به جایگاه ارزشمندی می
رساند 

التماس دعا 
![]()
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یكی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر می كرده كه دیگران او را تشویق می كنند![]()
چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده اند؟
![]()
یه روز تو مصر باستان، مردم با خشکسالی سختی مواجه می شند - خشک سالی تا حدی شدید بود که حتی نیل هم خشکیده بود- و بعد از روزها تحمل، بالاخره صبرشون تموم میشه و میرن پیش فرعون وقت و بهش میگن مگه تو نمی گی که خدایی، مگه تو این همه ادعای قدرتت نمیشه، پس یه کاری کن که لااقل نیل دوباره پرآب بشه
و ما رو سیراب کنه.
فرعون میره و بعد از چند ساعت برمی گرده، اما جالب اینجاست که وقتی فرعون برمی گشت، همه به چشم خودشون می بینند که نیل دوباره جاری شد و پر از آب شد و همه مصر رو آب داد.
چند روز از این ماجرا گذشته بود که همسر فرعون، جریان اون روز رو ازش می پرسه و بهش میگه حداقل من می دونم که تو نمی تونستی نیل رو دوباره جاری کنی، پس حقیقت رو به من بگو.
فرعون هم حقیقت رو بهش میگه.
حقیقت این بوده که فرعون وقتی به سرچشمه نیل میرسه، دور و برش رو نگاه می کنه و می بینه که هیچ کس نیست؛ به سجده می افته و به خدا میگه که من خودم می دونم که خدا تویی و همه قدرت ها مال توئه و می دونم که یه آخرتی هم در کار هست، ولی من دنیا رو انتخاب کردم، پس تو رو به رحمتت قسمت میدم که من رو جلوی
مردمم روسیاه نکنی و کمکم کنی...
---------------------------
خدا تا حدی مهربون و بخشنده است که حتی فرعون رو هم نا امید نمی کنه و دعاش رو قبول می کنه، اون وقت ما آدما...![]()




![]()

![]()
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت زیاد از خیابان خلوتی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان، پسركی پاره آجری را به سمت آن مرد پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبیل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبیلش پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه سنگینی دیده است.
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد.
پسرك گریان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو جایی كه برادر فلجش روی زمین افتاده بود جلب كند.
پسرك با گریه گفت: آقا انجا خیابان خلوتی است.
برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من چون توانایی بلند كردن او را ندارم برای اینكه شما را متوقف كنم مجبور از پاره آجراستفاده کنم و مرد بسیار متاثر شد.....
و هرگز در زندگی آنقدر با سرعت حركت نكنید كه دیگران برای جلب توجه شما، پاره آجر به سویتان پرت كنند!!
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند.
اما بعضی از اوقات به او گوش نمی دهیم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستیم.
گهگاه برای جلب توجه ما خدا مجبور می شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند!![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
تبلیغات











قضاوت عجولانه






